این روزها بدون تو دلگیرم

 

دیشب تمام جنگل جانم کبود بود

 

دود غمی زچشم غزل در صعود بود

 

خوابم رمیده بود ولی چشم های من

 

چون ماهیان مرده به دستان رود بود

 

تابوت من کنار تنم بود منتظر

 

در انتظار مرگ من بی وجود بود

 

غم در گلوی زخمی من چنگ می نواخت

 

آهنگساز آن همه بود و نبود بود

 

زان شعله های سرکش آتش نصیب ما

 

حتی شراره نه که فقط اشک و دود بود

 

ای شاهدان خلوت آبی آسمان

 

باور کنید مرگ کبوتر چه زود بود

 

گنجشک ها فراق تو را حس نمی کنند

 

حتی کلاغ پیر که خیلی حسود بود

 

سر در سکوت برده و دم بر نیاورد

 

آن سهره ای که غرقه ی شعر و سرود بود

 

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

درد شاعر

 

این سروده نقدی ست به شعر

 سیمین بهبهانی (مردی که یک پا ندارد)

به چاپ رسیده در هفته نامه صبح آزادی(شماره  7و 8 ،اسفند 89)

 

 

دیدم آیینه ای رو به رویم،شعر مردی که یک پا ندارد

 

او منم که خموشی برایم ،مرده در دل و معنا ندارد

 

پاسخی بر حضورم نبوده ، تق تق چوب دست و عصایم

 

خون جگر شد شب از نعره هایم ،نعره حاجت به امضا ندارد

 

شعر من بر زمین مهر خون شد ،در سکوت زمان ارغنون شد

 

موج دریای عشق و جنون شد،با خروشی که دریا ندارد

 

سر شده روزگارم ولیکن ،در شگفت از معمای یک زن

 

همسری با نگاهی که بر من ،میل حل معما ندارد

 

نیمی از دل ز تیغ ترحم خون و یک نیمه ی دیگرش گم

 

رفته جایی که گوید به مردم ،نیمه ی  گم تماشا ندارد

 

داده ای پندها مادرانه ،تا صبوری کنم با زمانه

 

می کشد آتش از دل زبانه ،شعله جانی شکیبا ندارد

 

چهره ی سرد و خشکم رها کن ،بی ترحم سوی ما نظر کن

 

زخم دل را عزیزا دوا کن ،درد شاعر که حاشا ندارد

 

رونما سوی این خویگر باز، گفت و گویی دگر گون کن آغاز 

 

پرده از چهره ی شب برانداز، دل در این پرده آوا ندارد

 

گرچه لبخند مهری ندیدم ،غیر غم جرعه ای ناچشیدم

 

می تپد سهره ی سینه ی من ،بهر سیمین که پروا ندارد 

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

دوستت دارم ای همیشه بهار

ای چنان رود در تنم جاری

خوب می دانی عاقبت که منم

سربدار از گناه بی داری

 

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

عصیان

عصیان یعنی سقوط آسمان

فرو رفتن آسمان در دریاها

پرواز سگ ماهی ها

باران سنگ

شکست آینه،در رقاصی بوزینگان

بازتاب شکسته ی عشق

هبوط هستی

لال شدن قناری های تبعید در کویر

گریه ی پروانه ها

و شکستن شاخه ی گل سرخی

در ماتم کبوتری بی بال

که دلش می خواهد، پرواز کند

اما...

نمی تواند.

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

زمستان تلنبار

در کوچه های شعرم

با نگاهی که ملاحت بهار دارد به جستجوی چه می گردی؟

من سردم است

از این همه زمستان تلنبار

در آستانه ی پنجاه سالگی ام

و گمان می کنم بهار

دیر به دنیا آمده است،چه دیر

درست وقتی

که تو تنها می توانی

گلهای بلورین نگاهت را

در مراسم تدفین آرزوهایم پرپر کنی

و من تنها می توانم

چون جان ببویمت که فقط گفته باشم

انسانم

انسان.

 

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

راز

و در این فصل سکوت

چه توان گفت به تاریکی شب؟

که شب از شب پره ها سرشار است

گرچه اکنون دیگر

بقال سر کوچه هم  راز شب می داند

و به پوچی و تهی بودن آن می خندد.

 

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خون گل سرخ

دشنه ای تشنه سحر گاه ز دروازه شهر

بی گذر نامه گذشت

وز کلاغ پیری

که سفر نامه نویس سفر گلها بود 

آشیان گل سرخ 

خانه نرگس و یاس را نشانی می خواست

زاغ گفتا: ته آن باغ پر اندیشه سبز

پشت آن سرو بلند

چند بوته گل سرخ 

نیمه شبها آواز شکفتن می خوانند

باغ پر می شود از رایحه نرگس و یاس

دیدم آن لحظه که خورشید دمید 

دشنه لب می لیسید 

لبش آغشته به خون گل سرخ

 

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مهربانی

خدا را در چشم های مهربانی یافتم

که درد آلوده مردی را

در دخمه های بی نشانی می جست

غیر از شکوفه در دست های او

در شب های خزانی خنجری نبود

بی خدا زیستن حماقت است

و مردن جنایت

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

یک روسری بپوش

مثل باغچه ی مادر بزرگ پر از گل های بنفشه

تا پروانه های سرگردان نگاهم

دور سرت بگردند.

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

گفتی وقتی بیایی

روسری سپیدت را در باد تکان خواهی داد

تا من باور کنم

پرواز کبوتران عاشق را

اینک آمده ای با روسری سیاه

و من

در این اندیشه ام  یا  کبوتران مجوز  پرواز نگرفته اند

یا من در تو مرده ام.

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

عروس دهکده

لبانت را قرمز کن با رنگ لاله ها

ناخن هایت را با بنفش یاس ها

سرخاب را از گل سرخ  وام بگیر

و بر گوش هایت گیلاسی دو شاخه بیاویز

و بیا عروس دهکده ی سادگی ام باش

دهکده ای با آب های زلال

گندمزارهای پر بار

اینجا باران به قاعده می بارد

مزار مردگان هم سطح است

نانوای دهکده به همه نان می دهد

حتی اگر خود گرسنه باشد

سبویت را هر روز به سلام چشمه می برم

و گرمی نگاهت را به آفتاب

بهار شاباش مهر جاودانه ات

اسفند دود می کنم

چشم حسود کور

اسبم را زین کرده ام

کوله ام پر است از عطر بهار نارنج

یادت هست لانه ی کبوتران عاشق را

بر بلندای چنار کهنسال کوچه امان

جوجه هایشان پر گرفته اند

بیا تا ما هم پر بگیریم

                     چشم حسود کور.

 

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 


گفتی سردم است
خودم را آتش زدم
با انبوهی از خاطراتم شعله کشیدم
گرم شدی گرم تر...

حالا می گویی دارم می سوزم
و من نمی دانم برای سوختن تو  گریه کنم
یا خاکستر خودم را به باد بسپارم.    
           

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 


دخترم فکر می کنی زمستان سردی در راه است؟
من صدای پای اهالی امید را در کوچه می شنوم
ببین ،  شیشه پنجره هامان هنوز بخار نکرده است
نگاهت را از پنجره بگذران
و تماشا کن برگهای پاییزی را
گلها از سرمای سحرگاهی کبودند
اما هنوز نفس می کشند

فکر کن
چه استعاره ایست برقامت درخت خرمالوی عریان از برگ
و پر بار ازمیوه های سرخ،
که نقش داده اند آسمان پس زمینه را
زیبا ، مثل پیراهن آبی دختران عشایر
با شاخه های درهم و گلهای سرخ
که عطر آنها را تا کنار چشمه سار می برد
و به جوشش آب می سپارد
دختران عشایر می دانند
بهار که بیاید
دشتها دوباره سبز می شود
و مزارع آباد،
انبوهی برگهای درختان
میعادگاه پرنده های عاشق می شود

زمزمه کن دخترم
تا بهار را در آوازهایت حس کنم
من از گلریزان لبانت فرداها را  نفس می کشم
و هیچ دوست ندارم از چشمهای گریانت
به مرگ باورهایم تسلیت بگویند .
 
   

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 


حالا که نمی توانی
شعرهای مرا تفسیر کنی
گوش هایت را به باد بسپار
تا باد از یک دروازه
حکایت دهستان بی چراغ تو را
برای برهوت بیابان ها به سوغات برد.   

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

دیریست تن از آتش دل آب می شود

 

جانم اسیر سردی سرداب می شود

 

ساعت بدون یاد تو می خوابد و دلم

 

مثل غروب ساکت مرداب می شود

 

در شعر من که بی تو کسوفی است ماندگار

 

نامت حدوث جلوه مهتاب می شود

 

با یاد چشم های عسل ریز تو چنان

 

شادم که قند در دل من آب می شود

 

اسب چموش شعر به جایی ببر مرا

 

جایی که عشق گوهر نایاب می شود

 

از دست های شوم به این حس ناگزیر

 

سنگ ملامت است که پرتاب می شود

 

ای روح رفته باز به جسمم حلول کن

 

وقتی تو با منی غزلم ناب می شود.

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

به عشق چشمهایت
مجوز دارم تا قدم بزنم
وتنفس کنم
تبسمی به اندازه بر لبانم بنشانم
مجوز دارم،تخمه ی آفتابگردان بشکنم
وپوسته های تف آلوده را
بی منظور در هوا پرواز دهم
من مجوز ندارم بی دلیل بمیرم
اما می توانم
بدون هیچ دلیلی زندگی کنم
ونگاه کنم به رهگذرانی نا آشنا
بدون سوال
زیرا ممکنست یکی از اقوامشان با بهانه ای مرده باشد

می خواهم مجوز بگیرم
تا تخمه های آفتابگردان را تجزیه وتحلیل کنم
شاید از ترکیب تنهایی هایمان
محصول تازه ای به دکان های بی مشتری حواله دهم.    
     

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

بلبل شنید بوی گلاب و به ناله گفت

این خون عشق ماست که در شیشه کرده اند

 

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 


گفتم
آهم
گیسوانت
کدام بلند تر است
به پاسخم آمدی با گیسوانی عاریتی
حالا فریادم
گیسوانت
کدام دل خراش ترند.

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

پروانه ها از بوی این لجن زار گریزانند
و برگ ها از پاییز
آمیختگی لجن زار و پاییز
می تواند تجسم گودالی باشد
که کرم ها در انتظار لاشه ای
با اشتیاقی مرموز در هم می لولند
شاید در جنازه ی انسانی رها شده در گودال
آزادانه زندگی کنند
آن کونه که جنازه می خواست
اما اجازه نداشت.

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

با تو همه کائنات از آن منست
نام تو چو روح است که در جان منست
وقتی غزلت سبز و سفید و سرخ است
احساس کنم پرچم ایران منست
.

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 


دراطلاعیه ی امور مشترکین شعر آمده
هیچ واژه ای فروخته نمی شود

ما واژه ها یمان را به کسانی تقدیم می کنیم
که تداوم حضور انسان در ذهنشان جاودانه است
حتی اگر شقه اش کنند
ا
ن
س
ا
ن.

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

اگر شاخه بودی  تورا می بریدم

اگر غنچه بودی  اگر گل

تورا با دم گرم خود تا خزان می کشاندم

اگر ساقه بودی

تورابر اجاق پر از آتش سینه ام می نشاندم

ولیکن درخت تنومند احساس شعر مرا

ریشه ای پیچ در پیچ

تو در خون من ریشه داری

که آزاد در چشمه سار زلال غزلها

مرا لخت و عریان

به سرحد درد و جنون می کشانی

و من همچو نیلوفری خسته در پیچ و تابم

بیا امشبی را که از غم خراب خرابم

مرا تا لب مرز فریادها رهبری کن

بیا عشق ای عشق

عمری به من سروری کن

 

 

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

دردامن آفتاب دیدم پدرم

همدم به خط و کتاب دیدم پدرم

در دفتر من نوشت آزاد شدیم

ای وای به من به خواب دیدم پدرم.

 

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

بی تحرک دل و یخ کرده بدن مثل عروسک

 

ماتتان برده بر اندیشه ی من مثل عروسک

 

مرگ می بارد از افکار شما ، هیچ  مگویید

 

لب ببندید و  مگویید سخن  مثل  عروسک

 

کودکانید ، در این  مهد  گرفتید  به  بازی

 

دل  پر خون جوانان وطن  مثل  عروسک

 

مرگ ماسیده بر اندام  شما حال بپوشید

 

زرد پیراهنکی جای  کفن  مثل  عروسک

 

بی گناهید در این خیمه ی شب بازی و بینم

 

لب فرو بسته و قفل است دهن مثل عروسک.

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

طرحی بکش که من و تو باشم بدون حرف

 

یک آسمان بی پرنده و ابری و رقص برف

 

طرحی بزن شبیه کلاغی که می پرد

 

از شاخه ای به شاخه خبرساز با هدف

 

در کوچه های شعر که حلوا نمی دهند

 

می گویمت میا که عذابست این طرف

 

بنشین بکش جوانی بر باد رفته را

 

با ماده گاوی از خط پایانی علف

 

طرحی بزن که عشق گدایی نمی کند

 

می تابد از تلاقی لبها صدف، صدف

 

طرحی بکش برای دل من که عاشقم

 

طرح کسی که حیف نیاوردمش به کف.

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

مثل کبوتران جلد اسیرید در قفس

 

پرواز  را  بهانه  نگیرید  در   قفس

 

با یک دو مشت گندم و یک کاسه آب حوض

 

خو  کرده اید ، خسته  و  پیرید در قفس


 

از  جذر و مد حال شمایان  دلم  گرفت

 

خود  غافلید ، ماه  منیرید  در  قفس

 

در سفره ی سیاست شب رام گشته اید

 

دلخوش به چای و نان و پنیرید در قفس

 

 

خورشید را به خلوت خود میهمان کنید

 

 

باروت  نم  کشیده ی  تیرید  در  قفس

 

 

من چشمه را برای شما داد می کشم

 

 

ترسم  از  آنکه  تشنه  بمیرید در قفس.

 

   + محمد محسن سوری(سهره) ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()