بالا بلند عاشق
مهر بانو
بانوی باغبان صنوبر
من با قلب عاشقم
سوگند می خورم به خدای شعر
سوگند می خورم به سحرگاهان
و روح پاک هر آنچه گفته ام از درد
تنها تو
با مهر مستدامت
طبیب زخم همسفرت هستی
تو مادری
فرشته ی محبوب
تو با سرود پاک دلت امشب
خدای را به عیادت مردت دعوت کن
او التیام زخمهای قلب نجیب توست
وقتی که دستهای پر طپش کار لرزان
وقتی که پای رفتن تو بی جان
وقتی نگاه پر امید تو با تردید
درچشم من در جستجوی پاسخ این درد است
من رنج می کشم که بگویم
درد
زیبنده ی بهار قامت یک مرد است
زیرا اینک
آن سترگ قامت پولادین
پا در رکاب توسن پاییز است
من با کدام روی بگویم ای رفاقت جاویدان
این درد
جنس آتش وخون دارد
سنگین تر از بلاست
تا ازتمام رویای شاعرانه ی من
ویرانه ای به جای نگذارد
تو بارها درزیر تندر بارانی ازبلا
عریان دویده ای
امشب من از خدای
نه
من از غرور جنگلی ات
من ازدلت که خانه ی خورشید است
گرمای صبح می طلبم ای دوست
بر خیز با امید آتش گرمی که
واماندگان این شب سرما را
امید ببخشد
خواب های طلائی
تعبیر خوابهای طلایی کودکیم
شبهایی داشته ام بی چراغ و ستاره
روزهایی بی آفتاب و آئینه
وارث دلهره آدمم
در لحظه هبوط
شعرم تبلور شفاف شهادت است
باور کنید ، شبنمی که گل به دامن دارد اشک است
تلاوت آیه های سوگواری است
در سقوط ستارگان سحری
غنچه دهان می گشاید تا نمایشگر فریاد ناشنیده ستاره باشد
گل تفسیر شگفتن بغضی گلو گیر است
به اقتدای کدامین ستاره گل دادی
که سلامت سرشار از شمیم بهار است و بارش باران
برای من که جوانه های جوانمرگ را دیده ام
و خواهش باغ را سروده ام
باغی که در اعتیاد دیدن خورشید خمیازه می کشد
شب غزلهایم را ستاره ای
بخند تا انتقام مرگ تبسم غنچه را باغ باور کند
نگاه کن در کوچه باغهای بی آفتاب شعرهای نا خلف صف کشیده اند
بی خبر از نظامی نمور
که از آن بوی زخم می آید و رویش تیغ
و صدای قلب آئینه هایی که می شکند
و مویه های غریب بر نعش ستارگان شهید
بیا تا به امامت عشق شبها را پر از مهتاب کنیم
و روزها را پر از آفتاب
در بالهای کبوتران نگاهم روح پروازی
بلند ترین آوازی در کتاب کوچک عمرم
که هر آنچه ار آن خوانده ام غمنامه بوده است و دیگر هیچ
امشب به یمن همت نامت پریده ام
بی که خسته شوم
رفته ام تا چشمه خدا
با نامت دریا دریا محبت نوشیده ام
بی رنگ شده ام
در لحظه های بی نفس ترانه ساخته ام
بر فراز باورهای کودکی ام بال گشوده ام
تکبیر گوی نامت شده ام
که تو تعبیر خوابهای طلایی کودکی منی.
اسفند ماه 1375
با من بمان
با من بمان عزیز که می باز در سبوست
زهر است در پیاله مرا بی حضور دوست
بر پیکر غرور من وتو چه زخمهاست
زخمی که مرد را همه جا حکم آبروست
بر ریش روزگار بخند وغمین مباش
عشقت بجاست ،عمر که آب روان جوست
امشب کجاست قدرتم ای آبروی عشق
تا نعره بر کشم که مرا بغض درگلوست
هرگز رفیق نیمه راه نبوده حبیب من
تا انتهای راه امیدم به گام اوست
ای دردها که خاطرش آزرده کرده اید
گلخنده اش کجاست که خوش رنگ وعطر وبوست
نیمه شب است وخواب به چشمم نمی رود
چون اوکه صبح رابه شب دردجستجوست
ای روح خاطرات توآگاهی از دلم
امشب فقط سلامت آن دوست آرزوست
نظرات ()