محبوب
محبوبم
باران آسمان ابری چشمانت را بر سینه ام ببار
تا بذر های داغ و دردم
باغ شقایق شود
همرنگ شرم نجیب گونه هایت
مثل آن زمان
که از آتش لبهایت
تمام خاطره های با تو بودنم
پر از تاول می شد
آرزو
شب مراد من آن شب بُوَد که درد نبینم
سرود سبز شما را به رنگ زرد نبینم
خدا نیاورد آن دم که آفتاب بمیرد
خدا کندکه شمارا خموش و سرد نبینم
خدا کند که دوباره چو موج ها بخروشید
رسد که پچ پچ این ناخدا چه کرد نبینم
مرا به کفر از این جمع پر شعار برانید
که رک بگویمتان جز نمای مرد نبینم
دلها عقیم نیست
زیستن را با سرود محبتی تکثیر کن
پیراهن بهار را
بر عریانی کلام بپوشان
از مرز زمستان یائسه بگذر
تا بهار را پیدا کنیم
اگر ترانه نمی خوانی
گیسوانت را در باد شانه بزن
تا بنفشه ها بهار را معنا کنند
تا نام هزار هزار گل
بر گلوی هزار هزار فریاد شود
عشق
وقتی سقوط را تجربه کردیم
یعنی پرواز را درک می کنیم
و زمزمه هایی
که می تواند سرودی شوند
باید به خیابان بروم
و نگاه رهگذران را زمزمه کنم
وشکل قدم زدنشان
علاقه ی آنها را
به هوایی که می خواهند درون آن نفس بکشند
معنا کنم
شاید زمزمه هایی راز آلود را
در ذهن دارند وبه لب نمی آورند
باید به خیابان بروم
و به رهگذران سلام کنم
نا گزیر به زنده بودنم
زیرا هنوز به آخرین نفس ها
کمی اعتقاد دارم
شاید سرودی از سینه ام جهش کند
گرم
نه مثل گدازه ها ی آتشفشان
زیرا من سوختن را دوست ندارم
سوختن تجربه دردناکیست
من در انتظار سرودی گرمم
مثل آفتابی که از ورای اندیشه ها طلوع می کند
تا از قندیل های زمستانی لنگر اداخته
صدای پای قطراتی را بشنوم
که قامت قطور یخ ها را بشکند
شرقی غمگین
دردانه ام
خستگی هایت را به دوش می کشم
دلتنگی هایت را با من قسمت کن
ما نیاز به چاووش خوانان کهن نداریم
زیرا
سرودهایشان از جنس عشق ما نیست
آنان در برف ریز روزگاران ما
به پناهگاه خواهند رفت
پیش از آنکه از هم رمیدگانی منجمد باشیم
کاری کن
من سوز زمستان را حس می کنم
مگذار پناهگاه گرم نگاهت ویران شود.
مرواریدها را به بند می کشند
من در انتظار گسستن این بندم
تا هر دانه مروارید را
به گیسوان دختران بهار بیاویزم
برای من چه فرقی می کند
که ساعت چند و چند دقیقه است
صبح است یا عصر
فقط شب که به خانه می آید
دلم می گیرد
یک گوشم به زنگ خانه است
و گوش دیگرم به تلفن
در انتظار صدائی
که وزن زمان نداشته باشد.
نظرات ()